اا یـاسـمــیـن اا
و خدا را ديدم آن بالا در عمق روشنای آفتاب دو ماهی را می ديد در لا به لای سبزه و خزه های اتاق غوطه می خوردند و می تنيدند در هم و عاشق بودند . ديدم که خدا با ترديد گناه را سبک سنگين می کرد و گيج از عطر ِ سيب ، گوش می سپرد به وسوسه ی طلوع ِ شعر های بعد از ظهر به خدا، که خدا عاشق بود .









